پرنده ای تنها ولی نه تنها تر از من!
تقدیم به مامانم (ا.م آناهیتا خداوند باران و آب)
ای پرنده زیبا که هیچ کس دردت را نمیفهمد و فقط کسان محیط تو در فکر خویش هستند . آنهایی که هیچ وقت به آواز غمگین دل تو گوش نداده اند ،و دردت را نمیفهمند .
بدان که کسانی هستند که می داند آواز تو تا چه اندازه درد آور و اندوهبار است.
آری ای آناهیتا ، ای خداوند آب و باران ، ای حیاتبخش زندگی:-
آیا میدانی من از هجران تو در چه غم و اندوهی هستم؟
نترس و بدان که من هم مانند تو تنهایم ، حتی تنها تر از تو ،من در محیطی شلوغ تنهاتر از تو ، تنهایی تو خسته کننده است ، ولی تنهایی من رنج آور و دردناک ، چون کسی دردم را نمیفهمد ، کسی من را درک نمیکند ، کسی به آواز تنهایم گوش نمیدهد ، با وجود این همه شلوغی کسی را در اطرافم احساس نمیکنم ، و احساس میکنم که تنهاتر هستم ، احساسی سوزان از این تنهای ، حس میکنم در این دنیای بزرگ غریبه هستم.
هیچ میدانی که دیگر من به انتهای جاده رسیدم و دیگر یارای اتمام ندارم ؟
برای تنهایی من دیگر خون نیز بر قلبم چکه نمیکند که خون دل بخورم . زیرا او نیز به این نتیجه رسیده است که هر چند بریزد فایده ای ندارد و دیگر مجبور نیست در کوره دلم بسوزد.
اشک !!!!! اشکهایم نیز دیگر یارای جاری شدن بر روی گونه های زردم را ندارند ، انها نیز از جانثاری خسته شدن و دیگر نمیخواهند خود را نثار غمهایم کنند و گونه هایم را آب دهند که شاید طراوتی دوباره بگیرند ؟ انها نیز تنهایم گذاشتند چون بجز سوختن و بخار شدن بر روی گونه هایم چیری ندیدند.
ای خداوند باران و زندگی!!!!!
ای پرنده زیبا ، ای فرشته تنها ، ای مادری که دلی بزرگ چون اقیانوسها در سینه داری . میدانم که تو نیز میخواهی پرواز کنی و آزادانه بگردی ، ولی این را نیز بدان بدتر از آن تنهای پروازی است که هم پروازی نداشته باشی!!!!!.
آیا هیچ میدانی که هجرت تو من را دیوانه و پریشان کرده؟میدانی که من آنچنان در قفس تنهایی دلم اسیر گشته ام که هیچ روزنه ای از امید و آزادی نیست ؟
آه خدایا نمیدانم من چه گناهی را مرتکب شدم که مادر از من گریزان است ؟ آه خدایا دیگر دردم را به که گویم که دیگر کسی من را برای شنیدن آنها یاری نمیکند. دردم را به که گویم ؟ که دیگر تنهای تنها هستم. حتی دیوارهای خونین و سرخ رنگ قفس دلم نیز یارای شنیدن آوازهاد تکراری ام را ندارند .
ولی میدانی که تنها چیزی که این غمها را میفهمند ، و این آواز ها را میشنوند ،چیری بجز خودکاری که بجای جوهر از نوکش خون دل میچکد و کاغذی که این خون دل را بی بها و مفت میخرد ! ولی این را هم بدان که در پایان انها نیز بار غمهایم را با انعکاس کردن آنها بر روی خودم سنگین تر میکنند.
با این همه نمیخواهم دیگر دلی را برنجانم و کسی دردهایم را بفهمد و گوشی با شنیدن آواز غمگین غمهایم برنجد . چیگر نمیخواهم اشکی را نثار غمهایم کنم و آن را بر روی گونه های سوزانم بخار کنم و قطره ای دیگر از خون دل را در کوره اتشفشان قلبم بجوشانم .
بیا ای خداوند محبت ! ای پروانه ای که برای خوشبختی فرزندت میتوانی خود را بسوزانی! بیا و من را از این قفس تنگ و تاریک برهان ، ولی جسدم در زندان غم و اندوههای تنهایی قلبم سرد و پوسیده است.جسدم را در یک غروب زیبای بارانی بر روی کوهی بلند بگذار تا بتوانم آزادانه در آسمان رویاهای خود پرواز کنم و آزادانه در دریای آرزوهایم شناور گردم و یک نسیم صبحگاهی بوی جسدم را به مشام آن زندانبان دل بزرگت برساند و من را از این چشم به راهی برهاند .
آری ای پرنده زیبا ، ای آناهیتای خداوند آب و باران ، تو تنهای و من تنهاتر و چشم به راه .
دوستت دارم
آناهیتا ای مادر مهربان