دلسوخته

نه میر برای زیستن بمیر برای زندگی

آواز تناهی از غم هجران مادر
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  

پرنده ای تنها ولی نه تنها تر از من!

تقدیم به مامانم (ا.م آناهیتا خداوند باران و آب)

ای پرنده زیبا که  هیچ کس دردت را نمیفهمد و فقط کسان محیط تو در فکر خویش هستند . آنهایی که هیچ وقت به آواز غمگین دل تو گوش نداده اند ،و دردت را نمیفهمند .

بدان که کسانی هستند که می داند آواز تو تا چه اندازه درد آور و اندوهبار است.

آری ای آناهیتا ، ای خداوند آب و باران ، ای حیاتبخش زندگی:-

آیا میدانی من از هجران تو در چه غم و اندوهی هستم؟

نترس و بدان که من هم مانند تو تنهایم ، حتی تنها تر از تو ،من در محیطی شلوغ تنهاتر از تو ، تنهایی تو خسته کننده است ، ولی تنهایی من رنج آور و دردناک ، چون کسی دردم را نمیفهمد ، کسی من را درک نمیکند ، کسی به آواز تنهایم گوش نمیدهد ، با وجود این همه شلوغی کسی را در اطرافم احساس نمیکنم ، و احساس میکنم که تنهاتر هستم ، احساسی سوزان از این تنهای ، حس میکنم در این دنیای بزرگ غریبه هستم.

 هیچ میدانی که دیگر من به انتهای جاده رسیدم و دیگر یارای اتمام ندارم ؟

برای تنهایی من دیگر خون نیز بر قلبم چکه نمیکند که خون دل بخورم . زیرا او نیز به این نتیجه رسیده است که هر چند بریزد فایده ای ندارد و دیگر مجبور نیست در کوره دلم بسوزد.

اشک !!!!! اشکهایم نیز دیگر یارای جاری شدن بر روی گونه های زردم را ندارند ، انها نیز از جانثاری خسته شدن و دیگر نمیخواهند خود را نثار غمهایم کنند و گونه هایم را آب دهند که شاید طراوتی دوباره بگیرند ؟ انها نیز تنهایم گذاشتند چون بجز سوختن و بخار شدن بر روی گونه هایم چیری ندیدند.

ای خداوند باران و زندگی!!!!!

ای پرنده زیبا ، ای فرشته تنها ، ای مادری که دلی بزرگ چون اقیانوسها در سینه داری . میدانم که تو نیز میخواهی پرواز کنی و آزادانه بگردی ، ولی این را نیز بدان بدتر از آن تنهای پروازی است که هم پروازی نداشته باشی!!!!!.

آیا هیچ میدانی که هجرت تو من را دیوانه و پریشان کرده؟میدانی که من آنچنان در قفس تنهایی دلم اسیر گشته ام که هیچ روزنه ای از امید و آزادی نیست ؟ 

آه خدایا نمیدانم من چه گناهی را مرتکب شدم که مادر از من گریزان است ؟ آه خدایا دیگر دردم را به که گویم که دیگر کسی من را برای شنیدن آنها یاری نمیکند. دردم را به که گویم ؟ که دیگر تنهای تنها هستم. حتی دیوارهای خونین و سرخ رنگ قفس دلم نیز یارای شنیدن آوازهاد تکراری ام را ندارند .

ولی میدانی که تنها چیزی که این غمها را میفهمند ، و این آواز ها را میشنوند ،چیری بجز خودکاری که بجای جوهر از نوکش خون دل میچکد و کاغذی که این خون دل را بی بها و مفت میخرد‌ ! ولی این را هم بدان که در پایان انها نیز بار غمهایم  را با انعکاس کردن آنها بر روی خودم سنگین تر میکنند.

با این همه نمیخواهم دیگر دلی را برنجانم و کسی دردهایم را بفهمد و گوشی با شنیدن آواز غمگین غمهایم برنجد . چیگر نمیخواهم اشکی را نثار غمهایم کنم و آن را بر روی گونه های سوزانم بخار کنم و قطره ای دیگر از خون دل را در کوره اتشفشان قلبم بجوشانم .

 بیا ای خداوند محبت ! ای پروانه ای که برای خوشبختی فرزندت میتوانی خود را بسوزانی!‌ بیا و من را از این قفس تنگ و تاریک برهان ، ولی جسدم در زندان غم و اندوههای تنهایی قلبم سرد و پوسیده است.جسدم را در یک غروب زیبای بارانی بر روی کوهی بلند بگذار تا بتوانم آزادانه در آسمان رویاهای خود پرواز کنم و آزادانه در دریای آرزوهایم شناور گردم و یک نسیم صبحگاهی بوی جسدم را به مشام آن زندانبان دل بزرگت برساند و من را از این چشم به راهی برهاند .

آری ای پرنده زیبا ، ای آناهیتای خداوند آب و باران ، تو تنهای و من تنهاتر و چشم به راه .

                                                                     دوستت دارم

                                                                آناهیتا ای مادر مهربان


کلمات کلیدی:
نغمه باران
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧  

نمیدانم که ساعت چند شب بود که با صدای نغمه ای شیرین و دل نشین از خواب بیدار شدم فکر کردم که من آن صدا را در خواب میشنوم ، ولی وقتی که از اتاقم بیرون آمدم آن صدا قوی تر به گوش میرسید. به طرف آشپزخانه رفتم تا لیوانی آب بنوشم و آ‌ن گلوی خشکیده را کمی تر کنم . لیوانم را پر از آب کردم و آن را نوشیدم . بعد به طرف در ورودی سالن استقبال رفتم و بی سرو صدا آن را باز کردم و به طرف حیات براه افتادم .

اه ،‌باز هم باران ، باران و این نغمه دل انگیز و این موزیک و این سمفونی زیبا از طبیعت ، باز هم آغاز زندگی نو ،باز هم صحنه زیبای رعد و برق آسمان و آن صدای گوشخراش ولی پایان آن صدا زندگی دوباره ، باز هم غرش ابرها و باد و نسیم و طوفان ،پایان باران باز هم مهتاب و ستاره ، باز هم جویها و رودهای پر از آب و خروشان و شاد ،‌ و در آخر باز هم آرامش و سکوت و طلوع خورشید و زندگی آرام و باز هم هوس نوشتن چند کلمه برای آرامش روح،باز هم هوای شنا کردن در دریای رؤیاها  و پرواز کردن در آسمان آرزوها و باز هم مسیری از دنیای نامفهوم و مجهول .

به سوی اتاق کار و روشن کردن کامبیوتر و دست بردن بروی دکمه های کیبورد ،پاک گیج و منگ و حیرانم و نمیدانم که از کجا شروع کنم و از چه چیز بنویسم ، از چه چیز این دنیای بی وفا بنویسم و از کی بنویسم ، آهان یادم آمد : وصلها ، جداییها ، آرامشها ، سردرگمیها ، بی توجهی مردم این دنیا به یکدیگر و و و در کل دردها و دردها و غمها و خون دل خوردنها ......

چرا غم و درد مگر این دنیا شادی ندارد ؟

نه ندارد و دیگر نخواهد داشت و شادیها از این دنیا رخت بربستن و دیگر در بین ما غریبه هستن .

اگر شادیها آمدن من نیز دست از نوشتن غمها و دردها میکشم و جز خدا دیگر کسی نمیتواند دفتر دل من را بخواند .


کلمات کلیدی:
درد دل برگ خزان
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  

در یک عصر خزانی با بارش نم نم باران، خسته از کار، دلتنگ از آن چهار دیوار تکراری مجله، و با غم و اندوهی فراوان از فردای آینده ،که اغاز یک روز تکراری ،هوس یک پرسه زدن در آن عصر آرام و نه سرد و نه گرم پاییزی با آن ریزش نم نم باران به سرم زد ،از پشت میز کارم بلند شدم و کت بارانیم را پوشیدم و بدون چتر از ساختمان مجله بیرون رفتم . همین که پای در پیاده رو خیابان گذاشتم هوایی پاک و مطبوع به مشامم بوسه زد هوایی که صد در صد با هوای دود آلود اتاق کارم که مملو از دود سیگار بود فرق داشت، من را سبک کرد.دکمه های کتم را بستم و یقه آن را راست کردم و دست در جیبانش فرو کردم و سرم را در لاکم فرو بردم و به راه افتادم نمیدانستم مقصدم کجاست،‌مهم نبود ولی میخواستم از آن جو تکراری کمی دور شوم . نمیدانم چه شد ناخودآگاه فکر تلفون دیروز کردم ، تلفونی که پایان رابطه من و او بود . نمیدانستم از وقت چند گذشته بود که جلوی در پارکی که یک کیلومتر دور از دفتر مجله بود ایستاده ام ،‌از در به داخل پارک رفتم و چند قدمی در راه رو آن نگذشتم که صدای شنیدم ،‌صدای ناله بود ،‌صدایی غمگین ،‌صدای خسته ،‌صدای رنجور ،که میگفت :‌( وفاى تو را نازم ای اشک چشم که در دیده آنی تو را دیده ام) ،‌ایستادم و به دور و برم نگریستم کسی را ندیدم ،ناگهان باز آن صدای خسته را شنیدم که خطاب به من گفت : ( آهای آدمیزاد کجا را مینگری ،‌من اینجام و آن صدا صدای من است ،‌صدای برگی پیر و رنجور و سالخورده ). به پایین نگاه کردم دیدم برگی بزرگ و با یک هارمونی زیبا از رنگهای زرد و قرمز و نارنجی که خو یک تابلوی زیبا بود پای یک درخت چنار بزرگ و قطور افتاده بود ،‌ناخواسته به طرف او براه افتادم ،‌که آن برگ به من گفت : ( مواظب باش من را له نکنی و استخوانهایم را نشکنی !‌) ،‌وقتی نزدیک او رسیدم خم شدم و او را در دو دستم گرفتم و به طرف نیمکتی که زیر نم نم باران خیس شده بود رفتم و نشستم و گفتم :‌

- ای برگ کهن و سالخورده بگو چه میخواهی ،‌بگو غم دلت را به من بگو.

- چه فایده ای دارد تو که غم دل من را نمیفهمی؟

- چرا؟

- چونکه عاشق نیستی و نبودی!

- تو عاشق بودی ؟ مگر برگها هم عاشق میشون؟

- نیشخندی زد و گفت :(بله فکر کردی تنها شما آدمیزادها عاشق میشوین؟‌).

- از خودت بگو.

- من برگی بودم سبز ، پنج نوک تیز داشتم ، رگهای جوان داشتم که بجای خون آب در آنها جاری بود ،‌برگی سبز بودم که همه چشمها به من دوخته شده بود ، ریشه من شاخه ای بود از شاخه های این درخت کهنسال و قطور،عابران زیادی در اینجا گذر میکردند و چشمانشان را به سبزی من با امیدهای فراوانی که در برق چشمانشان میدیدم به من میدوختن و من از این نگاهها شاد بودم ،من آن بالا مأمنی برای پرندگان عاشق بودم ،‌سایه بانی برای عاشقان ،‌طراوتی برای خستگان ، شادیی برای کودکان و امیدی برای سالخوردگان از همه مهمتر من دود هوا را بجان میخریدم و برای همه موجودات کره زمین به اکسیژن تبدیل میکردم و من عاشق این درخت تنومند و قطور و سالخورده بودم و و و.... حالا که پیر و رنجور گشته ام دیگر کسی یارای دیدن من را ندارد و همه من را از خود میرانند.حتی این درخت که من جانانه عاشقش بودم و دوستش میداشتم من را از خود راند و دیگر عشق من را نمیپذیرد دیگر کسی چشم دیدن این رنگهای من را ندارد . با این هایی که من گفتم آیا تو هم عاشق بودی و درد من را میفهمی؟

- من هم دست کمی از تو ندارم و دلی خونینی مثل تو دارم و نمیخواهم که دوباره کنم.

- تو هم مثل من جان نثاری کردی و عاشق شدی؟

- بله ای برگ من هم مثل تو هستم و از راهی که انتخاب کردم پشیمان نیستم . آیا تو پشیمانی که روزی عاشق بودی؟

- کی؟ من؟ اصلا!! و اگر صدبار دیگر جان بگیرم باز هم عاشق میشوم و از این عاشق بودنم لذت  میبرم . چرا ؟ چونکه عاشق بودن یک دنیایی است که هیچ کس بجز عاشقان نمیتواند آن لذت را ببرد و عاشقی عالمی زیباست . تو چطور ای آدمیزاد؟

- من !‌من اگر خداوند در آن دنیا به من بگوید کسی را انتخاب کن بدون هیچ ترددی من او را انتخاب میکنم  و حاضرم که جان را نثار او کنم.

- حالا دانستم که تو نیز مثل من عاشق بودی و هنوزم هستی .

من برگ را رها کردم و از آنجا دور شدم هنوز چند قدمی از او دور نشده بودم که صدای فریاد او به گوشم رسید . برگشتم دیدم که زیر پای یک نفر له شده و استخوانهای او را در هم شکسته و آن نسیم عصری او را در خود بلعید و به دست فراموشی سپرد . بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر گشت و با خود گفتم :‌( ای کاش او را نیز مثل تمام آن برگها و گلهای خشکیده در دفتر خاطراتم میگذاشتم).

 بعد اشکم را از گونه ام زدودم و از پارک خارج گشتم بسوی یک زندگی تکراری. 

 


کلمات کلیدی:
پرنده عاشق
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  

روزی پرنده ای عاشق اسیر عشق گلی سفید میشود و تصمیم میگیرد که با او در باره این عشق مصارحه کند ولی گل عشق او را رد کرد و گفت:(من عشق تو را نمیپذیرم).

پرنده تصمیم گرفت هر روز به او بگوید که دوستش دارد و عاشقش هست .

در آخر گل به او گفت زمانی که رنگ من سرخ شد عشق تو را خواهم پذیرفت.

روزی پرنده عاشق امد و بالای سر گل سفید بالهایش را برید و خونش را بر گلبرگهای سفیدش ریخت و رنگ گل سرخ شد تازه گل فهمید که ان پرنده چقدر دوستش داشت .

ولی دیگر دیر شده بود چونکه پرنده مرده بود.


کلمات کلیدی:
پیچ های زندگی
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  

جهان جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
بزرگراه‌هایی که از حاشیه آن، گل‌های زرد و بنفش می‌گذرند
مسافرها لابلای موسیقی صدای یک زن، جاده‌ها را خواب می‌بینند

راننده‌ها موج رادیوهایشان را می‌چرخانند
روی فرمان ضرب می‌گیرند
و راننده پشت سری را توی آینه دید می‌زنند

مسافرها تابلوها را می‌شمرند
فاصله‌ها را حدس می‌زنند؛
تا او چند کیلومتر دیگر مانده؟

جهان، جاده‌های پیچ در پیچ، فراوان دارد
تو در پیچ هشتصد و هشتاد و هشتم جاده چالوس گم شدی
من در پیچ تن تو


کلمات کلیدی:
به تو نمى رسم
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

من دوستت دارم و میدانم

بلند کردن کوه دماوند

از جاى او بسیار بسیار

ز رسیدن من تو در دلدارى

سبک تر است،

من دوستت دارم و من میدانم

گرفتن خورشید با دو دستان

از پیروز شدن من تو در عشق

نزدیکتر است ،

من دوستت دارم و میدانم ،

خواب ، خیال ، افسانه ست

ولى امید من به عشق تو

از همه خواب و خیال و افسانه ها

بزرگتر است .

 

        *    *    *     *    *

من دوستت دارم و خوب بدان

یک روز از عمر من بماند

من میمانم و دوستت میدارم

من دوستت دارم و خوب بدان

یک سایه بشى و از من گریز کنى

قدمهاى خود را از راه عشق تو

کم نمیکنم

من دوستت دارم و خوب بدان

اشک از چشمهاى من جارى شود

یک سو از ان نماند

مژهاى ان همه ریخته شوند

باز میمانم .. و درخواست دیدن تو میکنم

 

        *     *     *      *     *

من دوستت دارم مگر من را نمیبینى

چطور رعدهاى عشق تو

در آسمان دل من برق میزنند

من دوستت دارم مگر نمیبینى

چطور سیل بارانهاى رحم تو

بیابان خشک دل من را آبیارى میکنن

من دوستت دارم مگر نمیبینى

خون من با عشق تو قاطى شده

بیا ببین عشق تو

در همه رگها و عضلات جسم من

چطور موج میزند

موج میزند

 

( شعبان سلیمان )

2001/1/19


کلمات کلیدی:
شهرى از رویاها
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات سخن نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست


کلمات کلیدی:
عشق در شهر ( دهوک ) من
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

خاتون من ...

در کوچه هاى شهر(دهوک ) من.

هر روز یک عشق پاک و راست .

و بى گناه ترور میشود...

اینک به چه حق ،

عشقى اشکار .

در این شهر(دهوک ) از من و تو قبول میکنن.

خاتون من....

در این شهر ( دهوک ).

ان دخترى که به عشق گلی را .

یان به دوستى سلامى را .

یان به دلدارى بوسه اى را.

به دلدار تقدیم کند.

یک راست با خنجر فرهنگ شهر ما.

سر بریده خواهد شد.

اینک به چه حقى .

عشق و خواطر خواهى اشکار .

در این شهر(دهوک ) از من و تو میپسندند.

 

               * * * * * *

خاتون من ....

این شهر چه شهرى عجیب است.

به روز همه خدای یند.

بر چشم مردم همه نماز خوانند.

همه توبه دارند.

سجده برن ، تقوا دارن.

در شب و نیمه شبها.

بى خبر از یکدیگر.

در رختخواب همدیگر به حرامى میگذرانند.

 

          * * * * * *

خاتون من .....

در شهر من.

پیرمردان هشتاد سالى .

به قوت و همت دولار.

نخشه میکشن.

هر شب دخترى می دزدن.

و دست روى سینه و لب بر لب.

دخترى چارده سالى مى زارن.

حتى جادوگران و دوعا نویسان.

بدون (بسم الله ) به همت میر جنها.

روى غنچهء سینه ها مى گردن.

همچنین سیاستمداران و آبادگران مدنییت.

به نام بند و پیرو پروگرام حقوق زنان.

هر شب هر یکى در هر کنارش .

دو دخترن.

جودا از این در شهر من .

همه براى عشق و دلدارى.

لومه گر و حیا برن.

 

    *******

خاتون من ...

من چه کنم.

که مردم شهر من بدانند.

مقصود از عشق نه تنها.

گرفتن و بوسیدن لبهاست.

مقصود از عشق نه تنها.

تالان کردن سینه و گردن هاست.

مقصود از عشق نه تنها .

به هم فشار دادن باسن و.

تو هم قرار دادن و فشردن پاهاست.

مقصود از عشق این است .

که دلى پاک داشته باشیم.

و بدانیم که.

تنها جاى یک نفر در آن دل است ..

(شعبان سلیمان)

2000/12/3


کلمات کلیدی: